عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید. یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم ... شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟ بعد هم با همان کله ی بادکرده ؛ به رختخواب می رویم و توقع داریم در خواب ؛ پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما! ...
نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوستداشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟
مسخرهترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود؛ شما نمرده بودید، اما زندگی هم نمیکردید، فقط زنده بودید…
به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد ...
هرچه پول درآورد کتاب خرید؛ پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟ گفت: دنبال خودم.
گفت: «دنیا پوچ و بیارزش است. هیچ ارزشی ندارد.» گفتم: «حرفهای خوب بزن. دنیا بیارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می شود. و بیکاری بدتر از تنهایی است، آدم بیکار در جمع هم تنهاست...!
شبها وقتی پا در آن خانه بزرگ و سرد میگذاشت همهمهی دوردست سالیان دیوار میشد و سکوت میکرد. کاج میشد و وسط حیاط میایستاد، در میشد و بسته میماند ..
میبینی؟ مثل ستاره پخشمان کردهاند توی این صفحه سیاه که هر کداممان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلا هستیم. اما نمیدانیم در کدام منظومه میچرخیم، برای چی میچرخیم، و چقدر میچرخیم...
تنهایی گاهی لازم است؛ چون فقط در خلوت، میتوانی با خودت صادق باشی. در سکوت، صدای واقعی قلبت را میشنوی و یاد میگیری کجا ایستادهای و کجا میخواهی بروی.
صورتم را بر شانه اش گذاشتم و گفتم : دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود. آدم ها حسودند زمان بخیل... و دنیا عاشق کش است...
تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند، دنیا به دست دروغگوها، پشت هم اندازها و حقهبازها اداره میشود.