اورسولا نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم؛ وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد، به آن خاک تعلق ندارد!
گذشته دروغى بيش نيست و خاطره بازگشتى ندارد و هر بهارى كه میگذرد، ديگر برنمیگردد و حتى شديدترين و ديوانه كننده ترين عشقها نيز حقيقتى ناپايدار است!
برای عشق مبارزه کن، ولی هرگز گدایی نکن...
قلب، خاطرات بد را کنار میزند و خاطرات خوش را جلوه میدهد. و درست از تصدیق همین فریب است که میتوانیم گذشته را تحمل کنیم!
زمان نمیگذرد، بلکه فقط تکرار میشود...
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران...
دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی...
در زندگی مان از یک جایی به بعد به همهچیز و همهکس بیاعتنا میشویم دیگر نه از کسی میرنجیم و نه به عشق کسی دل میبندیم...
خاطراتی که آدمهایش رفتهاند دردناکند، ولی خاطراتی که آدمهایش حضور دارند اما شبیه گذشته نیستند به مراتب دردناکترند.
دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو بلکه بهخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.
تنهاییِ آدمها بزرگه، خیلی بزرگ، شایدم به وسعت یک دریا است؛ اما برای پُر کردنش، یک لیوان محبت کافیست.
مردها چهقدر عجیبند! از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیشها میگذرانند و از طرف دیگر کتاب دعا هدیه میدهند.
روزی که قرار شود بشری در کوپهی درجهی یک سفر کند و ادبیات در واگن کالا، دخل دنیا آمده است.
فرق بزرگيست ميان كسى كه تنها مانده و كسى كه تنهايى را انتخاب كرده است.
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند...؟! بدون وحشت، از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند...؟!
عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان میرود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید. یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما، ولی غافلیم ... شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟ بعد هم با همان کله ی بادکرده ؛ به رختخواب می رویم و توقع داریم در خواب ؛ پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما! ...
نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوستداشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟
مسخرهترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود؛ شما نمرده بودید، اما زندگی هم نمیکردید، فقط زنده بودید…
به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد ...
هرچه پول درآورد کتاب خرید؛ پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟ گفت: دنبال خودم.
گفت: «دنیا پوچ و بیارزش است. هیچ ارزشی ندارد.» گفتم: «حرفهای خوب بزن. دنیا بیارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می شود. و بیکاری بدتر از تنهایی است، آدم بیکار در جمع هم تنهاست...!
شبها وقتی پا در آن خانه بزرگ و سرد میگذاشت همهمهی دوردست سالیان دیوار میشد و سکوت میکرد. کاج میشد و وسط حیاط میایستاد، در میشد و بسته میماند ..
میبینی؟ مثل ستاره پخشمان کردهاند توی این صفحه سیاه که هر کداممان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلا هستیم. اما نمیدانیم در کدام منظومه میچرخیم، برای چی میچرخیم، و چقدر میچرخیم...
تنهایی گاهی لازم است؛ چون فقط در خلوت، میتوانی با خودت صادق باشی. در سکوت، صدای واقعی قلبت را میشنوی و یاد میگیری کجا ایستادهای و کجا میخواهی بروی.
صورتم را بر شانه اش گذاشتم و گفتم : دوست دارم ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود. آدم ها حسودند زمان بخیل... و دنیا عاشق کش است...
تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند، دنیا به دست دروغگوها، پشت هم اندازها و حقهبازها اداره میشود.